جمعه به جمعه منتظر کارتونای آخرهفته میموندیم

یا سریالایی که هفته‌ای یه بار پخش میشن

چقدر منتظر اومدن فیلمای جدید بودیم که با شناسنامه های قرمز و 500تومن پول کرایه کنیم و تا موعد تحویلش برسه، چن بار ببینیمش

حتی دیدن تکراری فیلما ها تکراری نمیشد

بینشون تو کوچه پس کوچه ها و خونه فامیل بزنی تو سروکله‌ی همدیگه و موقعی که مادر و خاله نون میپزن، کنارشون بشینی و نون گرم با ماست بخوری

چقدر هندونه های وسط تابستون جلو باد کولر آبی و سیب ترشای اول خرداد حس خوبی داشتن

چقدر زمستون و پاییز سرمای خوبی داشت. کَشک میذاشتیم رو بخاری که نرم و گرم شه و با ذوق میخوردیم

حتی از بازیای ساده‌ی کامپیوترای ابتدایی چه لذت ها که نمیبردیم

دلخوشیا کم شدن یا من یادم رفته لذت ببرم؟

زندگی عزیز به کدوم سمت میری؟

دلتا آنتروپی جهان درحال پیشرفته

مام ذره‌ایم مقابل این حرکت

این چیزی که اینجا وسط این حرکت میاد، چیه؟ روحه؟ حسه؟ خصلت آدم بودنه؟ چیه که تورو متفاوت میکنه انسانت میکنه؟ چیه که یادت رفته؟

ای بابا. وقتی 12 شب به بعد بنویسی، اینجوریه :))