555

برای جلسه دفاع حدود 10تا از دوستامو بشون میگم. بجز اساتیدی که نمیدونم چنتان

نه برای پذیرایی پلنی دارم نه لباس. نه حوصله‌ای برای انجام دادنشون. وقتمم کمه، بسی کم! البته اگه جنگ نشه...

از اول مهر تا الان کار دو سال رو انجام دادم.

کاش شرایط جور دیگه‌ای بود. رمقی بود. توانی بود.

یاد شبایی افتادم که ابی میذاشتم تو ساحلی میروندم. باد سرد میخورد به کله‌م چشمام میسوخت از خشکی.

از اون شبا فقط ابی مونده که الان داره وقتی تو گریه میکنی رو میخونه...

بله همیشه ادم تنهایی بودم. حتی وقتی با دوستم بیرون میرفتم، یه تایم زیادی رو هیچ حرفی نمیزدم. اصن بیا بریم دیت، دیت سکوت! حرف نزنیم! فقط امن باشیم. میتونی؟

کلافه میشم از خودم

خسته میشم از همه‌‌کس

وقتی تو گریه میکنی

ابرای دل نازک شهر

آبی میشن برای تو

ستاره ها میسوزن و

مث یه دسته رازقی

پرپر میشن به پای تو

554

بعد مرگ مادرش افسرده شده بود

هرچه میگذشت حالش بدتر میشده. کاتاتون شده بود. نه حرفی میزد. نه کاری میکرد. نه آب و غذایی میخورد...

شب بردیمش اتاق عمل. بش شوک بدیم. ECT... بیهوش که شد، دوتا پدو گذاشتم دو طرف شقیقه هاش. دکمه رو زدن و چن ثانیه تو حالت بیهوشی چشماشو فشرد به هم. جریان که قط شد، باید حداقل 25ثانیه تشنج میکرد تا میتونستیم بگیم شوک اثربخش بوده. 28ثانیه شد...

لحظه هایین بسی دارک

مخصوصا اگه خانوادشونم باشن

گاهی وقتا فک میکنم شاید منم الکتروشوک بدردم بخوره

گاهی وقتا نیازه ری‌ست بشی...

553

یکی از بدترین خیانتایی که به مردم و بچه های این سرزمین شد، حذف کردن و کم اهمیت جلوه دادن خوندن تاریخ بود. البته حتی بلد نبودن و نیستن که درست اموزشش بدن. یه چیزاییو میگن و بعد امتحان میگیرن. من خودم تموم امتحانای تاریخو رو برگه های کوچیک نوشتم :)))

غایت، تفکره. جایی که خود کتاب آسمانی که ازش دم میزنن، میگه ' و از آنها کسانی که سخن را میشنوند، و بهترین آن را پیروی میکنند! '

متاسفانه حتی بلد نبودن و نیستن که قرآن یاد بدن به بچه ها. چیه حفظ کردن به عربی بدون فک کردن؟ چیه انجام دادن کارای روتین؟ البته، خودشونم بلد نیستن. اگه بلد بودن، کمی عمل میکردن... اگه بلد بودن، معنی' همانا ما راه را به او نشان دادیم. خواه سپاسگزار میشود، خواه ناسپاس!'

بگذریم...

فکر کردن رو بلد نبودن که یادمون بدن. بلدم باشن، یاد میدن؟ بلد نیستن یاد بدن.

آموزش و پرورشِ مسخره

حیف اینهمه مغز جوان. حیف اینهمه طراوت. حیف اینهمه استعدادی که همه خود-رو شدن از بی‌صاحابی

*با سپاس از هاکان، دوست عزیز.( اخه مسخره هاکان چه اسمیه گذاشتی)

552

بیمارای اعصاب و روان شاید الان خوشبخت‌ترین بیمارا یا بهتر بگم، آدمان! تو دنیای خودشون سیر میکنن(البته بیچاره ها دیگه نه دنیایی دارن نه هیچ...)

شنبه ها درمانگاه و دو روز بعدش رو تو بخش، مشغول شنیدن بدبختیای آدمام. از صداهایی که میشنون، چیزایی که میبینن، غمایی که دارن، خودکشایی که کردن، میل جنسی افزایش یافته، تجاوز، اعتیاد، هذیان، توهم... توصیفش شرایطش سخته. زن، مرد، بچه، پیر...

گاهی یه بیمار میاد و هرچی میگه رو تو توی خودت هم میبینی. بعد وقتی بستری میشه، از خودت میپرسی ینی اگه منم از خودم بگم، بستریم میکنن؟!

ینی تنها تفاوت من یا بیماری که بستریه، نه در اسم بیمار، که در کنترل رفتار تو اجتماعه؟ یه نخ باقی مونده؟

خیره میشی به سهمیه سیگارای بیمارا و پرستارا یکی یکی بهشون میدن. بعدم نوبت موزیک میرسه. ترجیحا بندری. اونایی که تو حالت مانیان، میرقصن و اونایی که دپن، فراری میشن...

استاد بعد دیدن هر بیماری که خوب یا بهتر شده بود، میگف ببینید! اینکه میگن بیمار روان خوب نمیشه کصشره.

اتفاقاً خیلیا میان و خوب میشن. خیلی از زوجا میان که درحال دعوا و طلاق بودن و با یه درمان ساده میرن پی ادامه زندگیشون. ترس از مراجعه به روانپزشک رو شما باید بریزید. شما باید به اطرافیانتون نشون بدین که گوه خوردی پاشو برو روانپزشک! ینی چی که من عصبیم، همینم که هستم؟ ینی چی که من زودجوشم، همینم که هستم! زودجوش چیه؟

منی که تازه سرترالین رو شروع کرده بودم و داشتم با عوارض اولیه‌ش دست و پنجه نرم میکردم، با لبخند زورکی و و عرق سرد پیشونیم، تایید میکردم و میگفتم بله استاد...

بله، براساس معیارهای علمی، خیلی از ماهایی که تحت درمان نیستیم، نیازمند درمانیم. خیلی از آدمای اطراف من که مسبب حال بدم هستن، نیازمند بستری و حتی گرفتن الکتروشوک هستن. ولی اسمشو میذارن غرور!

ولی خب به من چه. مگه من آموزش و پرورشم. تا همین حد کافیه. همین که از زندگیم دورشون کنم و اسم و صدایی ازشون نشنونم، خودش 70درصد مسیر درمانمه.

چاکر شما

من

551

۱۱مین روز از بهمن و شروع ۲۷سالگی، با تحمل عوارض دارویی گذشت

باشد که زمان شادیِ این سرزمین و مردمانش فرا رسد

550

در این بن‌بست تاریک
نفس هم راه گم کرده‌ست...

549

نایی نیست. غمی بی‌شمار به دلی ناتوان چون تن پاره‌ی سهراب، دارم

حالم از شهرِ پس از هجومِ مغول و تازی، بهتر نیست

حالم از قلب دخترکانی که به ترس تازی، خود به جاه انداختن، بهتر نیست...

ولی... ولی... حتی اگر ذره ذره شده باشم. حتی اگر روحم وجودی نداشته باشد، آرزوی هجوم بیگانه به این سرزمین، ندارم!

کسی که از هجوم بیگانه به این خاک خوشحال است، هیچ کم از آن چوپانی که آریوبرزن را لو داد، ندارد. هیچ کم از خائنین به وطن در جنگ قادسیه، ندارد. هیچ کم از کسانی که قلعه شوشتر را به تازی فروختند، ندارد. هیچ کم از خائنین به نادر افشار ندارد. هیچ کم از کسیکه دروازه شیراز را با شاه زند بست، ندارد. هیچ کم از حاکمی که قشون کمکی برای مقابله با شوروی نفرستاد، ندارد.... عزیزم، نگذار بیگانه دغدغه و ناراحتی من و تو را، بهانه برای رسیدن به آرزویش نکند...

این خاک اهورایی‌ست. حتی اگر جانی نمانده باشد، فدایش

548

باشد که به خیر بگذرد این گذرگاه