بیمارای اعصاب و روان شاید الان خوشبختترین بیمارا یا بهتر بگم، آدمان! تو دنیای خودشون سیر میکنن(البته بیچاره ها دیگه نه دنیایی دارن نه هیچ...)
شنبه ها درمانگاه و دو روز بعدش رو تو بخش، مشغول شنیدن بدبختیای آدمام. از صداهایی که میشنون، چیزایی که میبینن، غمایی که دارن، خودکشایی که کردن، میل جنسی افزایش یافته، تجاوز، اعتیاد، هذیان، توهم... توصیفش شرایطش سخته. زن، مرد، بچه، پیر...
گاهی یه بیمار میاد و هرچی میگه رو تو توی خودت هم میبینی. بعد وقتی بستری میشه، از خودت میپرسی ینی اگه منم از خودم بگم، بستریم میکنن؟!
ینی تنها تفاوت من یا بیماری که بستریه، نه در اسم بیمار، که در کنترل رفتار تو اجتماعه؟ یه نخ باقی مونده؟
خیره میشی به سهمیه سیگارای بیمارا و پرستارا یکی یکی بهشون میدن. بعدم نوبت موزیک میرسه. ترجیحا بندری. اونایی که تو حالت مانیان، میرقصن و اونایی که دپن، فراری میشن...
استاد بعد دیدن هر بیماری که خوب یا بهتر شده بود، میگف ببینید! اینکه میگن بیمار روان خوب نمیشه کصشره.
اتفاقاً خیلیا میان و خوب میشن. خیلی از زوجا میان که درحال دعوا و طلاق بودن و با یه درمان ساده میرن پی ادامه زندگیشون. ترس از مراجعه به روانپزشک رو شما باید بریزید. شما باید به اطرافیانتون نشون بدین که گوه خوردی پاشو برو روانپزشک! ینی چی که من عصبیم، همینم که هستم؟ ینی چی که من زودجوشم، همینم که هستم! زودجوش چیه؟
منی که تازه سرترالین رو شروع کرده بودم و داشتم با عوارض اولیهش دست و پنجه نرم میکردم، با لبخند زورکی و و عرق سرد پیشونیم، تایید میکردم و میگفتم بله استاد...
بله، براساس معیارهای علمی، خیلی از ماهایی که تحت درمان نیستیم، نیازمند درمانیم. خیلی از آدمای اطراف من که مسبب حال بدم هستن، نیازمند بستری و حتی گرفتن الکتروشوک هستن. ولی اسمشو میذارن غرور!
ولی خب به من چه. مگه من آموزش و پرورشم. تا همین حد کافیه. همین که از زندگیم دورشون کنم و اسم و صدایی ازشون نشنونم، خودش 70درصد مسیر درمانمه.
چاکر شما
من